تبليغاتX
زندگی یعنی...

جمعه بیست و سوم بهمن 1388

سلام دوستان این ادر وبلگ جدیدم خوشحال میشم سر بزنین

 

دست نوشته های ۲دیوانه

 

http://d-n-2-d.blogfa.com

نوشته شده توسط سامان در 0:30 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه یازدهم آبان 1388

زمان

 
ارزش يک خواهر را،
 از کسي بپرس
که آن را ندارد.

To realize
The value of a sister
Ask someone
Who doesn't have one.
 

ارزش ده سال را،
از زوج هائي بپرس که
تازه از هم جدا شده اند.

To  realize
The value of ten years:
Ask a newly
Divorced couple.


ارزش چهار سال را،
از يک فارغ التحصيل دانشگاه بپرس.

 To realize
The value of four years:
Ask a graduate.


ارزش يک سال را،
از دانش آموزي بپرس که
در امتحان نهائي
مردود شده است.

 To realize
The value of one year:
Ask a student who
Has failed a final exam.


ارزش يک ماه را،
از مادري بپرس که
کودک نارس به دنيا آورده است.

To realize
The value of one month:
Ask a mother who has given birth to a premature baby.


ارزش يک هفته را،
از ويراستار يک مجله هفتگي بپرس.

To realize
The value of one week:
Ask an editor of a weekly newspaper..


ارزش يک ساعت را،
عاشقاني بپرس که
در انتظار زمان قرار ملاقات هستند.

To realize
The value of one hour:
Ask the lovers who are waiting to meet.


ارزش يک دقيقه را،
از کسي بپرس که
به قطار، اتوبوس يا هواپيما نرسيده است.

To realize
The value of one minute:
Ask a person who has missed the train, bus or plane.


ارزش يک ثانيه را،
از کسي بپرس که
از حادثه اي جان سالم به در برده است.

To realize
The value of one-second:
Ask a person who has survived an accident.


ارزش يک ميلي ثانيه را،
از کسي بپرس که در مسابقات المپيک،
مدال نقره برده است.

To realize
The value of one millisecond:
Ask the person who has won a silver medal in the Olympics.

 
زمان براي هيچکس صبر نمي کند.
قدر هر لحظه خود را بدانيد.
قدر آن را بيشتر خواهيد دانست، اگر بتوانيد آن را با ديگران نيز تقسيم کنيد.

Time waits for no one. Treasure every moment you have.
You will treasure it even more when you can share it  with someone special.

 
براي پي بردن به ارزش يک دوست،
آن را از دست بده.

To realize the value of a friend:
Lose one.


اين نوشته را به دوستان خود يا هر کسي که برايش آرزوي خوشبختي داريد، ارسال کنيد. صلح، عشق و کاميابي ارزاني همگان باد

.Forward this letter to friends, to whom you wish good luck. Peace, love and prosperity to all ..

نوشته شده توسط سامان در 1:17 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388

به گوشهایمان یاد بدهیم

TaranehhaGroups WWW.Hamtarane.com

حتی در آسمان تیره و ابری هم

می توان ستاره پیدا کرد .

حتی از دریای خروشان وطوفانی هم

می شود ماهی گرفت.

اگر آب نیست وآفتاب بی رمق است ،

میتوان حتی گل ودرخت را در حافظه کاشت

و برگ و بارشان را به تماشا گذاشت .

تنها باید به چشمهایمان بیاموزیم

که زیباییها را جستجو کنند،

به گوشهایمان یاد بدهیم

که زمزمه های مهربانی را بشنوند،

به قلبهایمان هشدار دهیم

که جز برای محبت وعشق نتپند

 
نوشته شده توسط سامان در 0:20 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388

شبی مست میگذشتم از ویرانه ای

شبی مست میگذشتم از ویرانه ای
ناگهان چشم مستم خیره شد, بر خانه ای
نرم ترمک پیش رفتم تا کنار پنجره 
دیدم ای وای !چه صحنه ی ویرانه ای
پدری کورو فلج افتاده اندر گوشه ای
کودکی ازسوزسرما میزند, اه وناله ای
مادرک میسوزد همچونان, پروانه ای
دخترک مشغول عشق بازی با بیگانه ای
چون که مردک فارغ شد از عشق بازی
دست برجیبش بردو بشمرد اسکناس ,چنددانه ای
پس  توبه کردم که دگر مست نروم بر ویرانه ای
تا نبینم دختری عصمت خودفروشد, بهر نان خانه ای

نوشته شده توسط سامان در 14:9 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و یکم شهریور 1388

اما افسوس که تو نیستی و زندگی بی تو قشنگ نیست

امشب شمع حسرت ارزوهای بر باد رفته ام ذره ذره اب میشود

امشب برای مرگ ارزوهایم لباس سیاه پوشیده ام

کاش امشب کسی برای عرض تسلیت به خانه دلم می امد

کاش امشب تو بودی و دلداری ام میدادی و دفتر کال ارزوهایم را ورق میزدی

اما...اما افسوس که تو نیستی و زندگی بی تو قشنگ نیست 

www.hamtaraneh.com

نوشته شده توسط سامان در 10:59 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیستم شهریور 1388

من از پاییز میترسم

این شعر رو برای این می زارم چون هم از پاییز خوشم نمیاد هم تویه پاییز بود که من از م جدا شمدم

من از پاییز میترسم

من از این فصلِ بی مهرِ ملال انگیز میترسم

من از رفتن هراسانم

من از مهرش گریزانم

تو را بیگانه کرد با من

مرا دیوانه کرد بی تو

نوشته شده توسط سامان در 12:23 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هجدهم شهریور 1388

حق با تو بود

www.hamtaraneh.com

 

حق با تو بود


جدار آرزوهایم را می شکنم


همه را روانه می کنم


به سوی قلم و كاغذی كه روزی باد خواهد برد

چونان اندیشه های واهی كه تك به تك آنها را


به شوق بهار روی گلبرگهای گلهای كنار پنجره ات نگاشته بودم


و باد پرپر کرد و برد


همیشه حق با تو بود...


می دانم


دستم به خورشید نمی رسد


چشمانم هم كه بیهوده


آسمان سرگردان را می پاید


راستش را بخواهی


حتی نمی دانم برای پایان كدام جمله باید


شكل علامت سوال بشوم


تا جوابم را بدهی!


گاهی فراموش می كنم


برای درك فاصله ی من


تا غرور این حروف


اتنظار زیادی از تو دارم!

امان از دزدان واژه


تقصیر من نیست

باور كن قحطی واژه شده است


مطمئنم اگر سهراب هم حالا اینجا بود


مرا چون علامت سوالی واژگون


كنار شعرش می گذاشت


اما تو همچنان ...


مهم نیست


دیگر كار از كار گذشته است


بعد از غروب نمناك نگاه من و تو


خورشید هم درد بی درمان گرفته است


آری حق با تو بود


دستم به خورشید نمی رسید!

 

چقدر نیازمندم که

 سکوت طولانیم را گوش کنی!

 

نوشته شده توسط سامان در 17:16 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه شانزدهم شهریور 1388

من؟

من؟
من همانم ....
همان که سالهاست لحظه های سبز کودکی را تجربه می کند .
من ؟
من همانم ....
همان که سالهاست از لحظه های خالی از حضور روشن تو می گوید ، می خواند ، می نویسد ... و می گرید.
من ؟
من همانم ....
همان که سالهاست دیگر به کوچه همیشگی میعادگاه اقاقی و نسترن ، کوچه همیشگی چادر سفید و اسباب بازی ، کوچه همیشگی عروسک و آیینه و کوچه همیشگی خیس از ترنم باران پا نگذاشته است .
من ؟
من همانم ....
همان که هر گاه باران می آید چترش را می بندد و به سادگی یک پرنده خیس از ترنم غزل وار باران به کوچه پیچک پوش دلش سر می زند .
تو ...
راستی من برای که دارم از کوچه پیچک پوش دلم می گویم ؟
تو کیستی ؟
همجنسی از تبار باران ؟ یا همنفسی از همین آواره های این شهر بزرگ دود و نان حلال ؟
تو را می شناسم .
آری تو را می شناسم . شبی خسته ، از همین کوچه می گذشتی ...
یادم هست : باران می آمد و من که مثل هر شب رؤیاها ، تنها به دیدار کوچهء بن بست دلم آمده بودم تو را دیدم .
خسته می رفتی و من ...
من نگاهت می کردم .
باور کن به سادگی نگاه یک پرنده که از بالای آسمان به این زمین و انسانهایش نگریسته باشد... فقط نگاهت می کردم .
من مثل همیشه بی چتر ....
بی سرپناه ....
مثل تمام پرنده های این شهر بی پرنده ، آواره .....
تنها می رفتم . می رفتم تا به دنبال دفتر گمشده در خاطرات کودکی و تصمیم کبری که زیر همان درخت اقاقی همسایه جا مانده بود ، بگردم .
می رفتم تا آنسوی دیوار ، آنسوی همین کوچه پیچک پوش ، آنسوی خاطرات کودکی ، می رفتم تا آنسوی حضور تو ....
می رفتم تا سراغ از نشانی تازه تو بگیرم ....
نه ! می رفتم تا خودم را دوباره بیابم ... .
آخر نمی دانی .
نه ! تو نمی دانی که من سالهاست خودم را گم کرده ام .

تو نمی دانی که دیگر سالهاست فقط به خاطر این به این کوچه خالی نمی آیم که می ترسم خودم را پیدا کنم !
بگذار از اول دوره کنیم !
می ترسم ...
میترسم خودم را در گوشه ای از همین کوچه " تنها " پیدا کنم .
میترسم خودم را در حال سنگ زدن به تمام پرنده هایی که نیستند ، در حال سنگ زدن به این زندگی مرداب وار ، در حال سنگ زدن به شاعرانی از تبار دیوانه ها پیدا کنم . بگذار راستش را بگویم ...
می ترسم خودم را " بدون تو" پیدا کنم .
نگو مرا نشناختی که تو را بهتر از خود می شناسم .
می دانم که تو هم مثل من طاقت نگاههای نا آشناترینان با تبار شاعران دیوانه را نداری .
می دانم که در تمام این مدت با تمام رؤیاهایم همراه بوده ای اما ....
خودت ببین !
 


تورا به خدا
سوگند می‌دهند

اما برای من

تو آن همیشه‌ای
که خدا را به‌تو
سوگند می‌دهم!

نوشته شده توسط سامان در 10:5 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه شانزدهم شهریور 1388

شروع دباره

سلام به دوستان گلم من دباره اومدم و مثله قبلا به کار ادامه میدم

نوشته شده توسط سامان در 10:0 |  لینک ثابت  

یکشنبه یکم شهریور 1388

سخنان بزرگان و بزرگترين روانشناسان ، جامعه شناسان و دانشمندان درباره موفقيت

سخنان بزرگان و بزرگترين روانشناسان ، جامعه شناسان و دانشمندان درباره موفقيت

بايد بر فريب حواس خود پيروز شويم . فردريش نيچه

آنكه مي تواند ، انجام مي دهد،آنكه نمي تواند انتقاد مي كند. برناد شاو

مديري که تنها به سود مي انديشد، مانند تنيس بازي است که به جاي توپ ، چشم بر تابلو امتيازها دوخته است. ايچک آديزس

يك زندگي مطالعه نشده ،ارزش زيستن ندارد . سقراط

هميشه بين خود و همسرت بازه اي را نگاهدار تا به خواري گرفتار نشوي . ارد بزرگ

كسي كه داراي عزمي راسخ است ،جهان را مطابق ميل خويش عوض مي كند. گوته

بيش از حد لازم مهربان باش . جکسون بروان

 آنهايي که آمادگي براي پاسخگويي به تجاوز دشمن را با گفتن اين سخن که : ” جنگ بد است و بايد مهربان بود ، درگيري کار بديست”  را رد مي کنند ، ساده لوحاني هستند که خيلي زود در تنور دشمن خواهند سوخت . ارد بزرگ

افسوس که جوان نمي داند وپير نمي تواند. محمد حجازي

چاپلوسي هم گوينده و هم شنونده رافاسد مي کند. ديل کارنگي

شناور بودن خرد آدم در جهان احساس  به او ميدان بروز و رشد هنر را داده است . ارد بزرگ

معني حيات را درزيبائي و قدرت اراده بايد جستجو کرد. ماکسيم گورکي

براي آنکه عمر طولاني باشد، بايد آهسته زندگي کنيم. سيسرون

دست استاد خويش را ببوس ، چون او هم پدر است هم پرورنده خرد . ارد بزرگ

شمشيري عليه مهرباني وجود ندارد. ضرب المثل ژاپني

بزرگترين نابکاري آن است که بپنداريم براي آنکه برترين باشيم بايد دست به ويرانگري چهره ديگران بزنيم . ارد بزرگ

رضايت وجدان تنها پس از انجام وظيفه است. اسمايلز

 ارزش اخلاقي ، بسته به تعداد وظايفي است که انسان انجام مي دهد. مترلينگ

ره آورد سفر در درون آدمي ،  به جز خرد و پيشرفت نيست . ارد بزرگ

عشق يعني اراده به توسعه خود با ديگري در جهت ارتقاي رشد دومي. اسكات پك

ما ديگران را فقط تا آن قسمت از جاده كه خود پيموده‌ايم مي‌توانيم هدايت كنيم. اسكات پك

کسي داناست که مي داند هيچ نمي داند. ضرب المثل فلسطيني

سعادت ديگران ، بخشي مهم از خوشبختي ماست. رنان

ياد اشک و شيفتگي ، آويزه خاموش دلهاست . ارد بزرگ

با مردمان نيک معاشرت کن تا خودت هم يکي از آنان به شمار روي. ژرژ هربرت

آدمهاي بزرگ و انديشمند ، بسيار اشک مي ريزند . ارد بزرگ

آن زنده که کاري نکند ، مرده به از اوست . ضرب المثل ايراني

با دلسوزي و احترام بيشتري نسبت به ديگران رفتار كنيد . آنتوني رابينز

فرومايگان پس از پيروزي ، همآورد شکست خورده  خويش را به ريشخند مي گيرند . ارد بزرگ

هنگامي که منتظريد ديگران هيجان را به زندگي شما بازگردانند ، براي توليد عشق و شور و نشاط به آنان وابسته مي شويد و تماس خود را با منبع عشق درون خود از دست مي دهيد . باربارا دي آنجليس

با تقوي و خوبي مي توان سعادت آفريد. زنون

گاهي شالوده و ريشه شکست هاي بزرگ ، از اشتباهات بسيار ريز و کوچک سرچشمه مي گيرد . ارد بزرگ

مرور زمان به خودي خود بسياري از نگراني ها را ازبين مي برد. ديل کارنگي

انديشه پروازگر است جايي فرودش آوريم که زيبايي خانه دارد . ارد بزرگ

امکانپذير است که يک ميليون حقيقت را در مغز انباشت ولي هنوز بيسواد بود.آلک بورن

عصاره همه مهرباني ها را گرفتند و از آن مادر را ساختند. کريستوفر مارلو

نوشته شده توسط سامان در 21:9 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388

تنها کسی که در زندگی مرا شاد می کند

با سلامی به سرسبزی باغ آرزوهایتان

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان www.bahar-20.com

 

تنها کسی که در زندگی مرا شاد می کند

 

 کسی است که به من می گويد: تو مرا شاد می کنی.

 

 

 

 

ای همه من

 

 

ای همه من! وقتی تو آمدی دلم به رویت خندید!اندوه تنهاییم در زلال چشمه های نگاهت خود راشست و سِحر جادوی حضورت مرا به یادم آورد . تورا وقتی یافتم که همه حجره های دلم به عطر نام تو معطر شدند و نفس نفس ، حضورت را با دم و بازدم حس میکردم و به خاطرِت جان می سپردم ! تو در شبستان خیالم نازل شدی ! طعم دعاهای اجابت شده ام بودی ، اولِ روشنی و آغاز تَبَم بودی .. از پشت پرده لرزان اشکهایم دیدی که قابل بودم پس به حریم خلوتم پا گذاشتی !

ای همه من ! وقتی تو آمدی روی حریر برف تازهِء بر زمین نشسته پا گذاشتم تا از چشمهای تَرَم به شوق دیدارت گل ببارم ! دیدی که کبوترهای حرم دل ، چه معصومند و بر سر هر سفره ای که به سخاوت گشوده باشند ، بی دعوت می نشینند و یقین دارند میزبان عاشق است و من عشق را می شناختم ! همان حسِ تازهِ رسیدن ، که بی تابِ بخشش بود ! همان نوازشی که بر سر شاخه های لختِ درختان ، جاپای جوانه های مشتاق رویش را لمس میکرد . همان عطر آشنایی که دل زمستان را گرم میکرد.

ای همه من ! وقتی تو آمدی ، دیدی که من عاشقم ! فریاد میزنم و کوچه های برفی را از خواب بیدار میکنم . میخواهم به دلکوبه های من گوش بسپارند و همراه من چرخ بزنند، همهء آوازهای خفته در رگ درختان خوابزده !

ای همه من ! کجا می گریزید؟! عشق سهم ماست ! این دست را هر جا به سمتت جاودانگی را پیشکش میکند بگیر و رها مکن !

ای همه من ! وقتی که تنهایی مجالی شد تا تو را بیابم ، وقتی سکوت شبانه ام فرصتی شد تا صدای قدمهای نورانی ات را بشنوم ، وقتی دور از های و هوی مشغله ها بر قلبم فرود آمدی ، از آن پس دریافتم که زندگی خط فاصله ای است از اینجا تا ابدیت ، لحظه ها کوتاه نیستند و هر لحظه با حضور عشق عمری به بلندای عمر زمینیان دارد و قدرتی به عظمت خواستن و توانستن !

پس از آن روز دریافتم که سخت ، سخت نیست اگر تو نرم باشی ! و هرگز سختی نمیتواند بر نرمی غلبه کند . دریافتم که عشق نرم است و میتواند بر هر کینه و عداوتی غلبه کند . مهربانی ، نرم است و میتواند خشونت را مغلوب کند . صبوری نرم است و میتواند بر رنج پیروز شود .

 

ای دوست

عاشق شو

گویا هرگز کسی دلت را نشکسته!

 و زندگی کن گویا بهشت اینجاست...

 

نوشته شده توسط سامان در 20:39 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیستم مرداد 1388

استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟

استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي‌دهيم.

استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست مي‌دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد مي‌زنيم؟ آيا نمي‌توان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هايى دادند امّا پاسخ‌هاى هيچکدام استاد را راضى نکرد.

سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلب‌هايشان از يکديگر فاصله مي‌گيرد. آنها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى مي‌افتد؟ آنها سر هم داد نمي‌زنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت مي‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلب‌هاشان بسيار کم است.

استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى مي‌افتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمي‌زنند و فقط در گوش هم نجوا مي‌کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر مي‌شود.

سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بي‌نياز مي‌شوند و فقط به يکديگر نگاه مي‌کنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصله‌اى بين قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.

نوشته شده توسط سامان در 9:33 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه نوزدهم مرداد 1388

من پشیمانم


من پشیمانم از آن عشق که پستم می کرد...بر زبانهای شما

دست به دستم می کرد...مثل احساس کسی سنگ شدم ای

مردم..تازه با فاصله همرنگ شدم ای مردم...یک نفر میوه ی

احساس مرا چیدو گذشت..گریه ی نیمه شب روح مرا دیدو

گذشت...یک نفر گریه ی عاشق شدنم را خندید...لحظه ی ناب

شقایق شدنم را خندید... من از آن عشق که می مُرد حکایت

کردم...به خدایی که تو را می برد شکایت کردم

نوشته شده توسط سامان در 10:18 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هجدهم مرداد 1388

ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام.سلام به همه دوستان...

خیلی وقته نبودم ان انشالله از این به بعد هستم...

ابرو درخت...

در جنگلی پر از درختان انبوه که سر به فلک کشیده بودند و با آبی آسمان در آمیخته بودند.

غرق در سکوت خویش بودم...

ابرها تا نیمه،تنه های درختان را محو کرده بودند.

آنها نیز میخواستند در آغوش جنگل به لذت خوشی برسند.

چه زیبا...آسمان خود را به زمین رسانده بود...

چه زیبا...ابرها را وسیله دلربایی انتخاب کرد بود...

و چه زیباتر...زمین (جنگل)درختان سبز و کهنش را در آغوش ابرها رها کرده بود..

زمین میزبان فرستاده های آسمانی بود....

آری..من در اوج سکوت و آرامشم...

سکوتی که با زیبایی درختان جنگل،و ابرهای آسمان بیشتر معنا پیدا میکرد...

من در اوج تنهاییم...

کسی در برم نیست....

بارها صدایش کردم...بارها نام زیبایش را خواندم.اما او نیز مانند پرندگان جنگل خود را  به نشنیدن زد...

آری... او نشنید...

پرندگان از شرم خود را به نشنیدن زدند...

آنها نخواستند آسمان سرخ شود...

آنها پیغام ابررا که به درختان میگفت  شنیدند...

اما نخواستند که حرفها ناتمام بماند و سکوت کردند...

زمان در حال سپری شدن بود...

آسمان میرفت تا مهتابی شود...

ابرها کم کم بساط چیدند تا راهی آسمان شوند...

چرا پس اینگونه میروند؟چرا آسمان بارانی شد؟

آسمان آبی ،سرخ شد،وسرخی کم کم جایش را به تاریکی می دهد.

زمین در ماتم است...

او دل آسمان راشــکاند....                 

وای...وای...وای...

ابرها که مهمان زمین بودند ...

رفتند....

ولی آسمان تحفه ای دیگر برای زمین فرستاد...

تحفه ای که در جان او ریشه دواند ...

تحفه ای که با زمین در آمیخت...

آری....آسمان قطره های بــــارانش را برای زمین فرستاد...

من هم با ارزش ترین دارایی خود را برای او به یادگار گذاشتم....

اما او میرود ...

او روزی خواهد رفت...

زمین شاداب شد و این شادابی را نتوانست پنهان کن...

آسمان تغییرات زمین را دید....

لبخند زیبای درختانش را بعد از بارش دید....

آری آسمان جواب خود را از زمین گرفت...

و من ماندم و این...

تنهایی...

کاش می شد فراموش کرد...

یا برای همیشه با خاطره ای خوش رفت...

زمینی باش اما دلت را آسمانی هدایت کن...

نوشته شده توسط سامان در 21:40 |  لینک ثابت   • 

شنبه هفدهم مرداد 1388

من یه سوال دارم که خیلی برام غیر قابل درک!!!

من یه سوال دارم که خیلی برام غیر قابل درک!!!

من هر جا در مورد بهشت خوندم در ان وعده داده مرد ها رو به حوری بهشتی!!!اما هیچ جا برای زنها ندیدم چیزی وعده داده باشه!تکلیف زنها چیه؟!!! آیا این ها تحریفات انجام شده است یا نه زن ها مرد می شوند یا زنها حساب نمی شوند یا زنها به بهشت نمی روند؟!!!قضیه چیه که در جای ندیدم که برای زنها هم وعده داده باشند؟!!!

ناگفته نماند که من مرد هستم

نوشته شده توسط سامان در 12:20 |  لینک ثابت   • 

شنبه هفدهم مرداد 1388

سلام

سلام دوستان گلم

چطورین؟ امید وارم که خوب باشین.

خب من هنوز درگیر مشکلاتم اما این چند وقت هد زمان که بیکار میشدم یکم از یکتای می خوندم تا تموم شد اسم این کتاب دنیای سوفی بود در مورد تاریخ فلسفه اگه اهل مطالعه هستین این کتاب رو حتما مطالعه کنید.

 

 

نوشته شده توسط سامان در 12:2 |  لینک ثابت   • 

شنبه هفدهم مرداد 1388

زندگی تکثیر ثروتی است که نامش محبت است

زندگی تکثیر ثروتی است که نامش محبت است

 

ای ماه قشنگ

 

 

آن چه در ما جاری است،این همه فاصله نیست!

 

چشمه گرم وصال است و عبور . . .

 

زندگی . . . می گذرد،تند و آسان و سبک . . .!

 

عاشق هم باشیم،عاشق بودن هم،

 

عاشق ماندن هم،عاشق شادی و هر غصه هم . .. .

 

روز نو،هر روز است،

 

فکر را، نو بکنیم . . .!

 

 . . . عشق را، سر بکشیم . . .!

 

زندگی

 

می گذرد . . .! تند،آسان و سبک!!!

نوشته شده توسط سامان در 11:59 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوازدهم مرداد 1388

من مرده‌ام در من هوای هیچ‌کس نیست

 

این شعرها دیگر برای هیچ‌کس نیست

نه! در دلم انگار جای هیچ‌کس نیست

آن‌قدر تنهایم که حتی دردهایم

دیگر شبیه دردهای هیچ‌کس نیست

حتی نفس‌های مرا از من گرفتند

من مرده‌ام در من هوای هیچ‌کس نیست

دنیای مرموزی‌ست ما باید بدانیم

که هیچ‌کس این‌جا برای هیچ‌کس نیست

باید خدا هم با خودش روراست باشد

وقتی که می‌داند خدای هیچ‌کس نیست

من می‌روم هرچند می‌دانم که دیگ

پشت سرم حتی دعای هیچ‌کس نیست

 

نوشته شده توسط سامان در 22:12 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوازدهم مرداد 1388

اگر چه نزد شما تشنه سخن بودم کسی که حرف دلش را نگفت من بودم

اگر چه نزد شما تشنه سخن بودم کسی که حرف دلش را نگفت من بودم


 

 

اي كه مي پرسي نشان عشق چيست ؛

عشق چيزي جز ظهور مهر نيست ...

.عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛

عشق يعني كوشش بي ادعا .....

عشق يعني مهر بي اما اگر ؛

عشق يعني رفتن با پاي سر ....

.عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛

عشق يعني جان من قربان اوست ...

.عشق يعني خواندن از چشمان او ؛

حرفهاي دل ولی بی گفتگو .....

عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛

عشق يعني بوسه بي شهوتي .....

عشق ، يار مهربان زندگي ؛

بادبان و نردبان زندگي .....

عشق يعني دشت گلكاري شده ؛

در كويري چشمه اي جاري شده ....

.يك شقايق در ميان دشت خار ؛

باور امكان با يك گل بهار ....

.در خزاني برگريز و زرد و سخت ؛

عشق تاب آخرين برگ درخت ....

.عشق يعني روح را آراستن ؛

بي شمار افتادن و برخاستن

عشق يعني زشتي زيبا شده ؛

عشق يعني گنگي گويا شده ....

.عشق يعني مهرباني در عمل ؛

خلق كيفيت به زنبور عسل ....

.عشق يعني گل به جاي خار باش ؛

پل به جاي اينهمه ديوار باش ....

.عشق يعني يك نگاه آشنا ؛

ديدن افتادگان زير پا ......

عشق يعني تنگ بي ماهي شده ؛

عشق يعني ماهي راهي شده .....

عشق يعني آهويي آرام و رام ؛

عشق صيادي بدون تير و دام .....

عشق يعني برگ روي ساقه ها ؛

عشق يعني گل به روي شاخه ها ....

.عشق يعني از بديها اجتناب ؛

بردن پروانه از لاي كتاب

نوشته شده توسط سامان در 22:2 |  لینک ثابت   • 

شنبه دهم مرداد 1388

عشق

 

زندگی کردن در هیچستان سکوت همیشه برایم لذت بخش بود.من در سکوت خودم را داشتم با تمام نداشته هایم وهمین برای خوشبختی من کافی بود.اما امروز نگفتن و نهفتن تمام زندگیم را پوشانده است و سایه شوم این سکوت تمام داشته هایم را نیز گم میکند.من همچون تمام ما فراز و نشیب های زیادی را راگذرانده ام.اما بزرگترین گناه من عشق بود درست زمانی که هیچ احتیاجی به ان نداشتم وارد زندگیم شد و مسیر زندگیم را تغییر داد تا اینجا من کوچکتر از ان بودم که متوجه عمق این واژه بزرگ شوم من با همان کوچکی درون پا به عرصه ای گسترده نهادم به امید بزرگ شدن... اما خود ناچیزم را هم از دست دادم.دنیای ما دنیایی نیست که بتوان در ان به عشق رسید مردم ما با اکراه عشق می بخشند.ان ها چنانچه چیزی می بخشند توقع دارند چیزی دریافت کنند مردم در عشق هم معامله می کنند و محاسبه!!! که مبادا بیش از انچه دریافت می کنند ببخشند اما من به دنبال عشق بودم بدون انکه چیزی برای بخشیدن داشته باشم من تنها به دنبال ارامش بودم غافل از اینکه در رزمگاه زندگی قدم می زنم جایی که توان مقابله با هیچ کس راندارم حتی با خودم تمام فرصت های من در اثبات عشق تلف شد وگذشت و تمام زندگی من در انتظار زندگی میگذرد

نوشته شده توسط سامان در 13:22 |  لینک ثابت   • 

شنبه دهم مرداد 1388

تو که زیر برق اون نگاش داری جون میکنی

 

تو که زیر برق اون نگاش داری جون میکنی

کاش میدونستی که فردا جای امروز منی

با منم اول قصه مثل امروز تو بود

دل ما رو هم مثل تو با کرشمه هاش ربود

بین صد نفر فقط تو چشم من نگاه میکرد

منم اون وقتا عزیز دل من صدا میکرد

به منم گفت بری میکشم خودمو به پای تو

راست میگفت کشت خودشو با رفتنم برای تو!!!

ما رو که عمری به پاش بودیم فروخت به یک نگات

تو رو که دو روز کنارشی چه میکنه باهات ؟؟؟

به توام میگه شبا چشات به خواب من میاد؟؟؟

اگه گفت تعبیرش اینه یکی دیگرو میخواد

نوشته شده توسط سامان در 13:4 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هشتم مرداد 1388

   
  من باور دارم ...
  که کسانى که بيشتر از همه دوستشان
  دارم خيلى زود از دستم گرفته
  خواهند شد.
 

نوشته شده توسط سامان در 14:13 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه چهارم مرداد 1388

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:
نشد
!

 

نوشته شده توسط سامان در 14:27 |  لینک ثابت   • 

شنبه سوم مرداد 1388

سلام

سلام به شما دوستان گلم که بهم سر زدین

۱:راستش این نامه های من سر گوشاده ی چون دیگه عشقی ندارم راستش منو تنها گذاشت رف با یکی دیگه فکر کنم چند روزه دیگه هم عروسیش باشه اما کماکان من دوستش دارم(عجب احمقیم من!)

۲:متاسفانه کنکور(کاردانی به کارشناسی) رو هم از ۱۶۰ تست کلن ۲۰ تا رو زدم و ۱۰۰٪ قبول نمیشم اما بازم توکل به خدا!!!

خیلی ممنون که به من سر میزنین

موفق باشین

 

نوشته شده توسط سامان در 14:34 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سی و یکم تیر 1388

نامه ای برای.....؟!

نامه ای برای.....؟!                                 

  به نام آن کسی که ستایش کردنش تمامی ندارد 

زیبای  بهتر از جانم: نمیدانم در سر لوحه نامه چه بنویسم؟ اندیشیدم بهتر است نامه را بدن سرلوحه و اسم شروع کنم زیرا دوست ندارم مردم بفهمند من تو را از ته دل دوست دارم عجیب است اگر بنویسم به همین اطلاع دیگران نیز حسادت میورزم زیرا نمی پسندم نام تو را اگرچه یکبار هم شده کسی بر زبان آرد و حتی در فکر خود نیز آن را مجسم سازم زیرا تو تنها مال منی... همیشه هراس دارم خورشید عشق من چون سپیده ی صبحگاهی زودگذر باشد میترسم دوران تابندگی محبت تو نتواند از میان ابر های تیره و تا بگذرد و روان مرا روشن سازد.تو خوب دانسته ای که دیگر جسم و جانم قدرت دوری تو را ندارد و تا من امید دیدار تو را شب و روز در  ذهن خود نپرورانم نمیتوانم دقایقی چند در آسایش باشم.!میخواهم از زندگی و انگیزه آن برایت بگویم!زندگی, تو هستی و انگیزه آن نیز باز تو هستی بگذار من و پروانه بسوزیم و بسازیم و سوختن تو و شمع را هرگز به چشم نبینیم.در پایان من و روانم که هر دو در تو غرق هستیم به انتظار دیدن تو لحظه شماری میکنیم!کسی که غبار کالبد خاکیش هم تو را فراموش نمیکند....  
نوشته شده توسط سامان در 21:59 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سی و یکم تیر 1388

با این غروب از غم سبز چمن بگو


با این غروب از غم سبز چمن بگو

اندوه سبزه های پریشان به من بگو
 

اندیشه های سوخته ی ارغوان ببین

رمز خیال سوختگان بی سخن بگو


آن شد که سَر به شانه ی شمشاد می گذاشت

آغوش خاک و بی کسی نسترن بگو

 

شوق جوانه رفت ز یاد درخت پیر

ای باد نوبهار ز عهد کهن بگو
 


آن آب رفته باز نیاید به جوی خشک

با چشم تر ز تشنگی یاسمن بگو


از ساقیان بزم طربخانه ی صبوح

با خامُشان غمزده ی انجمن بگو


زان مژده گو که صد گل سوری به سینه داشت

وین موج خون که می زندش در دهن بگو


سرو شکسته نقش دل ما بر آّب زد

این ماجرا به آینه ی دل شکن بگو


آن سرخ و سبز سایه بنفش و کبود شد

سرو سیاه من ز غروب چمن بگو

نوشته شده توسط سامان در 21:57 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388

سلامم به عشقهایی که به زلالی آب و به پاکی آسمانند

سلامم به عشقهایی که به زلالی آب و به پاکی آسمانند

 

 

 

 

کوله باری سنگین به دوش می کشیدم

صدای نفس نفس زدنم گواهی می داد


شاید این کوله بار من نیست

 

به جاده نگاه می کنم

در انتهای این خطوط موازی

در آن دور دست کسی است که برایم دست تکان می دهد

کسی که انتظارم را می کشد


این منم که سر به زیر دارم

 و ترانه ای بر لب


از جنگل های سبز احساس گذشتم

در راه صورت تمام گل ها را بوسیدم

حال گونه هایم پر از عطر خوش جوانیست


به زمین های خوش رنگ عاشقی رسیدم

و تا چرخی زدم تمام وجودم رنگ رنگ شد


هر بار که به آبادی می رسیدم

خوش نشینان شهر چیزی به بودنم می افزودند


و من همچنان سر به زیر داشتم

و ترانه می خواندم


تا اینکه به تو رسیدم

سرم را بالا کردم

در کنار راه

خارج از هر سبزی

در مجاورت بیابان

بی روح وغمگین

نشسته بودی


کسی کوله بارت را پاره کرده بود


تا مرا دیدی چشم در چشم هایم دوختی

وبا سکوتت فریاد کشیدی

" کمـــــــــــــــــــــکم کـــــــــــــــــــــــــــن"

 
با لبخندی همیشگی بارهایت را به دوش کشیدم

تا تو سبک شدی و در کنارم به راه افتادی

و من اندیشیدم که مسافر جاده ای


من همچنان سر به زیر بودم

و اختیار راه را به چشم هایت سپردم


اما تو مرا به کجا می بردی ؟ خودت هم نمی دانی


در راه می گفتم و می شنیدی

و می گفتی و می شنیدم


رنگین کمان عشقم در چشمت موج می زد

           و بوی خوش گل های بهاری ...


اما خدایا چرا دیگر از آبادی نشانی نیست ؟

من در این اندیشه بودم تا تو به سخن آمدی

که :

ایست اینجا پایان راه من است

تا سری چرخاندم بارهایت را جدا کردی

حتی نگذاشتی سیر نگاهت کنم

حتی راه راهم نشانم ندادی


این تمام همراهیت بود با من


                                گمشده در بیابان

از ترس رنگ باختم

گونه هایم خشکید


نه بیابان می دانم

نه راه جاده

...

حتی ستاره قطبی هم پیدا نیست ... !

 

دوست من 

 

نو شدن و تازه شدن

 فقط در چشمان توست."

نوشته شده توسط سامان در 11:40 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و یکم تیر 1388

سلام به دوستای گلم

چطورین؟

شرمنده من چند وقتی مشکل دارم هم سیستمم و هم یکم مشکل دیگه کمتر وقت میکنم بیام به بزرگی خودتون ببخشید

مرسیکه به من بیمعرفت سر میزنید

موفق باشید

 

نوشته شده توسط سامان در 11:51 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و یکم تیر 1388

یک نفر.....

ادعا نمی کنم همواره به یاد کسانی هستم

 که دوستشان دارم

 اما ادعا می کنم

 لحظاتی که به یادشان نیستم نیز دوستشان دارم.

تصوير اصلي را ببينيد

 

یک نفر.....

یه جایی .....

تمام رویاهایش لبخند توست

و زمانی که به تو فکر می کنه

احساس می کنه که زندگی واقعا با ارزشه

پس هر گاه احساس تنهایی کردی

این حقیقت را به خاطر داشته باش

یک نفر...

یک جایی...

در حال فکر کردن به توست

 

 

پرسیدیکی که عاشقی چیست

گفتم که چو ما شوی بدانی

نوشته شده توسط سامان در 11:50 |  لینک ثابت   • 

جمعه نوزدهم تیر 1388

مرا از سینه بیرون کن

مرا از سینه بیرون کن

ببر از خاطرآشفـته نامم را

بزن بر سنگ جامم را،

مــــــرا بـشـــــکن!

کنون کز من بجا،مشت پری در آشیان مانده وآهی

زیر سقف آسمان مانده

بیا آتش بزن این آشیان را

این بال و پرها را

رها کن این دل غمگین و تنها را

تو را راندم که دست دیگری بنیان کند روزی

بنای عشق و امیدت،شود امید جاویدت

تو را راندم ولی هرگز مگو با من که اصلا

معنی عشق و محبت را نمیدانی

که در چشمان تو نقش غم و دردت نمی خوانم

تو را راندم ولی آن لحظه گویی آسمان میمرد!

جهان تاریک میشد کهکشان میمرد!

درون سینه ام دل ناله میزد

بازکن از پای زنجیـرم که بگریزم

به دامانش بیاویـزم

به او با اشک و خون گویم

مرو،من بی تو میمیرم

ولی من در میان های های گریه خندیدم

که تـــو هرگز ندانی بی تو یک تک شاخه عـریان پائیزم

دگر از غصه لبریـزم

و اینک دلا خوکن به تنهایی،که از تنها بلا خیزد

سعادت آن کسی دارد که از تنها بپرهیزد!

خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی میبـرد آن کس که انسان است

و از احساس سـرشار است!!!!!!
نوشته شده توسط سامان در 19:55 |  لینک ثابت   •